هوالطاهر
سال جدید هم شروع شد مثل سالهای قبل با یه کم اعصاب خوردگی .
قبل از تحویل سال کامپیوتر رو از مغازه آوردمش به خونه . شب اول که تا ساعت 4-5 صبح بیدار بودم
داشتم فروشگاه رو آماده میکردم .
یکی دو ساعت بعد از سال تحویل آبجی اینا اومدند (مثل هر سال ) بعد باهاشون رفتیم اول مغازه من
بعد هم مغازه علی آقا .
اینم بگم ما یه رسمی داریم اینجا چند دقیقه قبل از سال تحویل یکی از افراد خونه که قدمش خوبه
میریه بیرون از خونه و بعد از سال تحویل هم میاد توی خونه اعتقاد بر اینه که اگه کسی که برای
بار اول توی سال جدید پا به خونه ، مغازه و ... میزاره اگه قدمش خوب باشه اون سال سال خوبی خواهد
بود وگرنه سال بدی میشه . به این سنت هم میگیم "" مارمه ""
برای همین هم هر ساله من میرم مغازه علی آقا .
بعد از مارمه کردن رفتیم خونه دایی رمضون که آقاجون هم اونجا بود. سالهای قبل که مادر بزرگ زنده بود
اول از همه میرفتیم خونه اونها ولی این یکی دو سال که به رحمت خدا رفته
هرجا که آقاجون باشه میریم همونجا.
روز سه شنبه بود که با خاله ها و دائی ها و آبجی اینا رفتیم ییلاق ( که ما بهش میگیم کوه )
شب اول یه آتیشی به پا کردیم که بیا و ببین اینقده باحال بود یه کنده درخت افتاده بود
درونش هم خالی بود داخلش رو با هیزم پر کردیم و بعد هم آتیش شده بود مثل کوره از پایین باد میزد
از بالا آتیش آبی آبی زبانه میزد .
بعد از آتیش بازی رفتیم خونه و بازی . اونم چی اسم فامیل . به پیشنهاد من سه نفر آخر میبایست
ظرف ها رو می شستند که کار سختی بود چون آب فوق العاده سرد بود .
دایی رمضون ، علی آقا و محمدآقا سه نفری بودند که آخر و مسئول ظرفها شدند.
روز پنجشنبه هم یه بحثی افتاد بابت قضیه آقاجون . کم کم داره مشکل ساز میشه . بنده خدا هر روز یه سازی
میزنه شده عین بچه ها بهونه های الکی میگیره و .... .
این دائی ها هم موندن چیکار کنن.
هر کسی یه حرفی میزد و بیشتر از خودش دفاع میکرد من هم یه چیزائی میگفتم تا اینکه
یه بار بعد از اینکه حرفم تموم شد دائی کوچیکه گفت تو رو هم میبینیم ، این حرفی بود که برام تازگی نداشت
جدیدا خیلی ها دارن این حرف رو به من میزنن منظورشون هم اینه که صبر کن زن بگیری بعد میفهمی
من هم کم نیاوردم که خیلی سریع و قاطع جواب دادم :
پیامبر شما میگه " به آنچه که گفته میشه توجه کن نه به گوینده آن " چیکار دارید که من چیکار می کنم
به حرفام توجه کنید اگه ارزش داره عمل کنید وگرنه که هیچ .
این خانواده یه مشکلی که داره اینه که به هم اعتماد کامل ندارند همشون جلو یه حرفی میزنن و
پشت سر هم یه حرفی . زود از حرفهای هم ناراحت میشن و به خودشون میگیرند.
خلاصه این چند روز هم گذشت که بیشتر خوشی بود .
خیلی دلم میخواد که سال جدید رو اونجور که خودم دوست دارم شروع کنم.
امیدوارم که امسال سال خوب و خوشی برای هممون باشه .
فروشگاه هم به امید خدا از امروز دیگه کارش شروع میشه .
برای تبلیغ هر هفته قرعه کشی هم میشه و جایزه داده میشه
به هر کسی هم که دوستانی که به فروشگاه معرفی کرده 5 خرید صورت بگیره
بدون قرعه کشی جایزه داده میشه
مثلا اگه یکی 2-3 نفر و معرفی کنه و هر بار که این افراد مجموعا 5 بار خرید کنند یه جایزه بهش داده میشه
خدایا به حق خودت و چهارده تن معصومت
هیچ بنده ای رو شرمنده غریبه و آشنا مگردان.
هر آنکس را که برای آینده ای روشن تلاش میکند موفق و پیروز بگردان .
ما را در آزمایشات سخت زندگی یاری بفرما
محبت و دوستی رو بین ما بیشتر بفرما
هر آنچه که خیره برای ما رقم بزن هر چند که در نظر ما خوب نباشه.
نوشته شده در تاريخ یکشنبه نهم فروردین 1388 توسط شاتوت